یک مطلب کوچک و گفتن اینکه چه برداشتی دارین با شما :
عارفی از کوچه ای باریک عبور میکرد و مریدانش به دنبال او ، پیرزنی خاکستر کرسیش را از پنجره بیرون می ریزد و خاکستر ، عارف را با خود هم آغوش می کند . مریدان همه در انتظار بودن تا عارف سخنی تند گوید و آنان نیز دوصد بر آن گذاشته و به پیرزن تحویل دهند . عارف رو به آسمان کرد و گفت : پروردگارا ، آتش سزاوارم و تو با مهر خاکستر نسیبم میکنی ، آیا در آن دنیا نیز با من چنین میکنی؟


